تبليغاتX
عمومنده

عمومنده
از الف تا ی در عمومنده 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
دقت کردین این وزیر دارایی چقدر آدم بی‌کاریه؛ روی هر کدوم از اسکناس‌ها یه امضا می‌زنه! :دی

---

مامانم اصولا فكر ميكنه من يكي رو توي اتاقم قايم كردم . همچين سوپرايز كننده مياد توي اتاقم كه از هولم ميخورم توي در و ديوار(چه كاريه اخه مادر من)

---

دستمال کاغذی رو از فاصله حدودن 4 متری پرت کردم و افتاد داخل سطل آشغال!
 این موفقیت رو اول به خودم وبعد به جامعه گشادها تبریک میگم...... :دی
---

تقسیم بندی لباس آقایون:

یکی لباسهای کثیف، دومی لباسهای کثیف اما قابل پوشیدن! :دی

اس ام اس خالي هم قبول ميكنيم
.
.
.
..
.
.
.
انجمن فراموش شدگان :دی

---

کاربردی ترین چیزی که من ازکتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که
وقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم!!(نظر شما ؟)
---

تو کل دنیا بوسیدن راه ابراز علاقه است، تو ایران جزوه دادن به هم! :))

جزوه نگرفتم که میگما :دی

---

در کندنِ چسب مایعِ خشک‌ شده از روی پوستِ دست،

لذتی است که در انتقام نیست ..!

---

مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید:
میتونم بهت اعتماد کنم ؟!
در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده !
---

وقتی پیر شدیم برای بچه هامون تعریف میکنیم ٰ، یه مرد نفت رو ملی کرد ، یه نامرد اینترنت رو .......

---

این ایزیلایف هم باید یه پوشک بزنه واسه نسل جوون ...
که هی از پای فيس بوك پا نشن برن دستشویی !
---
میگم اینجوری که عزرائیل داره میره سراغ بازیگرا و اینا ، احتمالا در بارگاه الهی مشغول
 ساخت سریالی چیزی شده :))
---
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن ، روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون ،
دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن، اشتباهی میزنن تو ۴ به جا دنده عقب ،
 آخر سر هم خاموش میکنن=))))
---

حالا به فرض ما دل نداریم، معده که داریم  یه دوست دخترم نداریم این دوران ِ

 دانشجویی بیاد برامون غذا بپزه :دی

میگن تو جهنم وسط غذا مو نیست، وسط موها غذا هست :))

---

یه دوست دخترم نداریم وقتی میریم لباس بخریم بیاد نظر بده تو بوتیک بگه قشنگه، زشته، چیه، که اینقد

 جلو آیینه حول محور Y نچرخیم:)))

---
آدمیزاد بی غذا دو ماه دووم می آره ...
بی آب دو هفته .......
بی هوا ، چند دقیقه ..............
اما بی " وجـــدان " متاسفانه خـــــــــــــععععععععلی :|
---

یکی از تفریحات ما ایرانیها اینه که وقتی یه چیزی رو میخریم بعد تو تک تک مغازه ها میریم

همونو قیمت میکنیم :)))

قیمت کردم که میگما :دی

---

محققان ایرانی بر این باورند که 72361987 نفر درایران مبتلا به تنبلی مفرط هستند،

 چون که حاضر نیستند حتی این عدد رو هم کامل بخونن!

---

يه عمه دارم،خدایش خیلی آدم خوبيه، خداوکیلی حقش بود که خالم باشه!

دختر ها مثل نمک می مونن! میشه بدون اونا زندگی رو گذروند، ولی بی مزه میشه!!

---

پسره به دوست دخترش SMS میده : عزیزم.میای بريم بيرون؟ اگه موافقی عدد ۱ رو وارد کن اگه

مخالفی عدد ۳۱۴۱۷۱۹۲۰۲۳۴۵۷۸۹۰۷۶۶۴۶۴۶۵۵۵۴۵۵۵۴۵۵ رو وارد کن ! :دي =))

---

در روایاتی آمده دخترا وقتی بیشتر از سه نفر یه جا جمع میشن حتی میتونن رابطه لیلی و مجنون رو هم
خراب کنن =)))
---
چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.
 ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه :
(( ای عزب!  ناقص!  بدبخت!  بی عرضه!  بی مسئولیت!  پاشو برو زن بگیر)).
رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟  گفتم: دیپلم تمام!
گفت: بی سواد!  امل!  بی کلاس!  ناقص العقل!  بی شعور! پاشو برو دانشگاه.
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری.
پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز.  گفت: مرد نشد  نامرد! بزدل! ترسو!
سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم و برگشتم.
رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم.
گفت: بی کار!  بی عار!  انگل اجتماع!  تن لش!  علاف!  پاشو برو سر کار.
رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی
تا کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار
کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!.
برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی.
گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم.
گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.
برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!!
---

یه قانونی هست که میگه :

همیشه یه آهنگ توی لیستت هست که همیشه ازش رد میشی

اما هیچ وقت پاکش نمی کنی!

---

میخواین بدونید چرا آخوند ها تو دوران تحصیلشون هیچی یاد نمیگیرن؟!

.

.

 ... .

.

.

.

.

.

.

استاد: به نظر شما چرا حضرت محمد…

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: بله آفرین!می خواستم از شما بپرسم که چرا حضرت محمد…

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: وعجل فرجهم انشاء الله! به نظر شما چرا حضرت محمد…

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: لا اله الا الله! چرا آن حضرت…

طلاب: کدام حضرت؟

استاد: حضرت محمد!

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد

---

یه دونه ازین سوسک ریزا هست

هر شب ساعت 12 که میشه میاد رو میزم راه میره

هی وایمیسته نگام میکنه باز راه میره...

منتظرم یه شب روی اون غرور مسخرش پا بذاره و بگه عاشقم شده =)))))

---

منطق ایرانی :

دو حالت داره: یا حق با منه ، یا تو نمی فهمی که حق با منه!!! :|

---

در فارسي 1 و زمزمه بازيگرها از بين نمي روند بلكه از سريالي به سريالي ديگر منتقل مي شوند

---

من نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس بخونی حتی خاطرات

دوران مهد کودک اونم با وضوح HD یادِ آدم میاد !

---








[ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 19:20 ] [ شایان ]
گاهي اونقدر غرق ارزوهات ميشي که فراموش ميکني يکي بيرون دستشویی منتظره☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ به طرف ميگن تفريحت چيه ؟ ميگه بدبختيامون رو تو فيس بوک مينويسيم .. لايک ميزنيم ، بهشون ميخنديم !!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ نصیحت یه شوهر به زنش: هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی با دمپایی فورا نکوب رو سرش… بی توجه از بغلش رد شو… این کار از صدتا فحش براش بدتره ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند ، آخر من بدبخت چرا نمی توانم ؟ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ پسره میره لوازم التحریری و میگه : آقا کارت پستال تو تنها عشق منی رو دارید؟... مرده میگه : بله داریم. میگه : پس 12تا بدید لطفا..!!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ میگن تو بهشت نیم ساعت که درس خوندی مامانت میاد با یه لیوان چایی و یه کیک شکلاتی میگه عزیزم خسته شدی دیگه بسه برو فیسبوکت رو چک کن... ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد نگاش کرد و زد زیر خنده!!! گفت: میدونی این چیه؟ اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰شد بدم بهت حیف واقعا!!! خاک تو سرت !!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ آیا میدانید ۸۰ درصد صحبت انسان ها در روز گفت وگویی است که در ذهن خودشان انجام می دهند. ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ميدانيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ؟ اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يك جمله است : از كمربند قرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كند!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ دوستِ عزیزی که سعی داری با دهن بسته خمیازه بکشی... چه کاریه واقعاً ؟ ! جاش سوراخای دماغت باز می شه خوب... ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ یکی زنگ زده منم اصلا حوصلشو نداشتم. شروع کردم نصفه نصفه حرف زدن یعنی مثلا انتن ندارمو قطع میشه و از این حرفا... میگه صدات قطع و وصل میشه ولی صدای ضبط ماشینت واضح میاد!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ من دیگه اون آدم ِ قبلی نیستم اما به نظرم این مشکل نیست مسئله اونه که من اون آدم ِ بعدی هم نیستم... ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ مامانم خطاب به همسترمون: سلام عزيزم، سلام پسرم صبحت بخير! خوب لالا کردي؟ بزار برات غذا بيارم عشقم بخوري چاق بشي چله بشي... آي مامان قربونت بره.. اي جانم اي جانم! مامانم خطاب به من: هوي شتر نميخواي اون تن لشت رو از جات بلند کني بياي صبحونتو کوفت کني؟؟؟ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ یارو داشت بچش رو ميزد بهش ميگن چرا ميزنيش؟ ميگه فردا كارنامشو میگيره منم فردا نيستم شهرستانم. ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ آخر نفهمیدیم منظور اینایی که میگن گوش کن ببین چی میگم چیه ؟ آخر گوش کنم ؟ یا ببینم ؟ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ دوتا انگلیسی داشتن فارسي یاد میگرفتن اولي ميگه پاشو دومي مي گه نميپاشم اولي جواب ميده نگو نميپاشم بگو پاشيده نمي شم ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ سال ها برای برابری زنان و مردان تلاش کردیم و بالاخره توانستیم حق مش کردن مو، سوراخ کردن گوش و برداشتن ابرو را به آقایان تقدیم کنیم!☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ بچه:مامان اون آقاروببین کچله! مامان: هیس…میفهمه بچه: مگه تا حالا نفهمیده! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ اعتماد به نفس بعضی ها رو اگه خر داشت الان سلطان جنگل بود!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ مرد : اگر من ترکت کنم عمرا نمیتونی یکی مثه من پیدا کنی... زن : چی باعث شده که فک کنی باز هم یکی مثه تو میخوام...؟ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ دوغ قبول! شيركاكائو قبول! آبميوه پاكتى قبول! اصلا نوشابه هم قبول! آب معدنى رو ديگه برا چى تكون ميدى؟! همش همونه!!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ مرده شب خونه نمیاد فرداش زنش میپرسه کجا بودی میگه پیش دوستم زنه زنگ می زنه به ده تا از دوستاش 8 تا میگن اینجا بوده 2تا میگن هنوز اینجاست ! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ میدونی چیه ؟ اونقدری که واسه ... مایه گذاشتم ، اگه به دسته بیل آب میدادم تا حالا میوه داده بود ! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ شوخ طبعی یکی از ویژگی های مردان جذابه... . . . . . . . . . اما به یاد داشته باشید که هرگز دختری رو پیدا نمیکنید که بیخیال بهرام رادان بشه و بره سراغ حمیدماهی صفت !!! ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ جمعیت جهان = 7,000,000,000 نفر اگه من بمیرم = 6,999,999,999 نفر همه اعداد عوض میشه قدر منو بدون ... ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ زن همسایه چیست ؟ زن همسایه موجودیست که ساعتها دم در حرف میزنه اما نمیشینه ، چون دیرش میشه... ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ ☃ ☂ امروز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم ورزش کنم! تیشرت نارنجی‌ مو پوشیدم و زدم بیرون. و حالا توجه شما رو به تیکه‌های ملت غیور خصوصا دخترای گل جلب می‌کنم: نارنگی! کجا میری؟ پرتقال! بدو تا نخوردمت! هویج!مگه خرگوش دنبالت کرده؟ ته ‌سیگار! رفتگر!برو ۹ شب بیا بابا! چی‌توز موتوری! سن ایچ و دیگر هیچ! لینا توپی!!انقدر جون نده بابا! اسمارتیز!بقیه دوستات کجان؟ بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!............. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ميخام براي وبلاگم يه نويسنده انتخاب كنم كسي هست كه كمكم كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (...) عشق ممنوع هم تموميد:((((((((((((((((((((((((((( كاش هيچوقت دانشگاه نميومدم! يه نظرسنجي سمت راست وبلاگم هست دوست داشتين نظر بديد
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 0:0 ] [ شایان ]
 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 22:47 ] [ شایان ]

سلام

1.اگه قرار بود يه لغت رو از زندگيتون پاک کنيد کدوم بود؟

2.قشنگترين آرزوي بچگيتون چي بود؟

3.سه چيز که دوست داريد براتون اتفاق بيفته؟

4.اگه نامرئي بودين چيکار ميکردين؟

5.قشنگترين جمله اي که شنيدين چي بود؟

6.بهترين و بدترين تصميمتون چي بود؟

 7.بهترين و بدترين اتفاق زندگيت چي بود؟

8-چه حيوونيو دوست داري و از کدوم حيون بدت مياد؟

9.کدوم اسم پسر و دختر رو دوست دارين؟

10.اگه همه چيز تو دنيا بهم ميخورد و من تو فاميل ميشديم . دوست داشتي با تو چه نسبتي داشته باشم؟اصلا دوست داشتي با هم نسبتي داشته باشيم؟

11.يه نصيحت بهم بکن!

12.چه نمره اي به من ميدي .از يک تا 20 چرا؟

سوال آخر ..... اين سوال رو اگه سختتونه ميتونين تو يه نظر ديگه جواب بدين و اسمتونم ننويسيد .. فقط راستشو بگيد ... نظرتون راجع من چيه و ويژگي هاي بد و خوب منو بگيد

اينو از وبلاگه دختر مهتاب گرفتم با كمي دست كاري

تا اپ بعدي ميتونيد هرچي دوست داشتين ازم بپرسيد منم قول ميدم جوابش را بدم(به غير از يه سوال)


پي نوشتها:

براي اولين بار تا با مامانم دعوام شد از خونه زدم بيرون

فكر كنم سرما خوردم

عشق ممنوع عجب فيلميه ها!!!

وحيد - سياوش - حميد - نويد - كيارش - احمد  به خدا مرد به شما ميگن

شب جلو تلویزیون خوابم برده بود
مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد
جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
منطقِ پدرو مادر از تحصیل در دانشگاه: "این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمیتونی‌ باز کنی‌!(اين درباره من صدق ميكنه)
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

باز یه سوالی مغزمو پریشون کرد چرا جمعه انقدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه انقدر از جمعه دوره؟؟
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
خداییش جاذبه ای که سوراخ چاه توالت نسبت به گوشی داره
جاذبه ی زمین به سیب نداره
دیدم که میگمااااااا
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

عمو زنجیر باف جان
ضمن عرض سلام و خسته نباشید
جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار
یک گِلگی داشتم از حضورتون ...
شما که زنجیر ما رو بافتی..؟
... پَه چرا پشت کوه انداختی..؟
مشکلتون دقیقاً چی بود؟
مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید؟
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
بچگی یعنی: وقتیکه فاصله ی دستشویی تا اتاقمونو می دویدیم
و از اینکه لولو ما رو نمی خورد فریاد می زدیم، ھـــــوراااا
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
فقط یه ایرانی اونم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بکشه!
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
گوشيم زنگ خورد ، اسم رفيقم "رضا" افتاد
گوشی رو برداشتم ، با يه صدای خسته گفتم : سلام بی شرف
يه صدای کلفتی اومد : پدر بی شرف هستم ، بی شرف اونجا نيست؟
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
فقط یک زن ایرانی می تونه روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه و چند تا دفتر هم پر کرده باشه و آخرش همون کوکوسبزی برای شوهرش درست کنه!
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
یادش بخير ما بچه بوديم ، يه دستمال کهنه اي ، لنگ ماشيني چيزي پيدا ميکردن ميذاشتن لاي پامون بقچه ميکردن تا يه هفته بعد بازش کنن الان پوشک زدن واسه بچه با خروجي هوا از هردو طرف ، 8 لايه محافظ ، ويتامينه ، همراه با عصاره مالت ، 12 اير بگ ، کروز کنترل ، سنسور عقب ، تهويه مطبوع ، با ال سي دي... خلاصه فول آپشن ديگه ! از ال سي دي هم توشو نشون ميده ديگه لازم نيست را به را بازش کنن
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز...
فردا یه عالمه کار داری،

قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
کافیه یه روز اتفاقی یه جوراب سوراخ بپوشین . اگه شده اتوبان رو موکت کنن یه جوری میشه که تو مجبور شی کفشتو دربیاری
 
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
 
توی شهر بازی تو بعضی از این وسایل بازیش باید یه دکمه ی "غلط کردم" هم بزارن
منبع:شهر فرنگ
بعدا نوشتم:
ديشب طوطيم افتاد پشت دكور دكور هم به ديوار پيچ شده بود با هزار زحمت يه گوشش رو بريدم تا اومدم ورش دارم چشمم افتاد به يه سووووووسك جييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييغ حالا خوبه مرده بود
بهعضيها ازم خاستن به سوالا جواب بدم
1-نامردي
2-نانوا شم
3-دو تا ميگم زودتر درسم تموم شه - بتونم با يكي از دوستام باجناق شم
4- نيدونم
5-بيا بغلم
6-موندن تو دبيرستانه خودم بدترينشم نميتونم بگم
7-به يكي از ارزوهاي بچگيم كه تو خابم نميديدم رسيدم بدترينشم دعوام با بهترين دوستم
8-گربه-حشرات البته مستندشون رو دوست دارم
9-كسري - شايان-علي-ارسطو-شيرين-شادي كلا اسماي ش دار خوشم مياد - بهار - ايدا
11-فقط كسي رو دوست بدار كه عاشقت باشه
[ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 23:42 ] [ شایان ]
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند.
چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم .
دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.
سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.

 

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.

جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم !!


سلاااام خوشتون هست؟

اب زاينده رود رو باز كردند

 الانم داره بارون مياد

ديگه بهتر از اين نميشه

من بايد برم زيره بارون با باي

راستي عيدتونم مبارك توروخدا بعبعي قربوني نكنيد گناه دارند بدبختا

[ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 20:29 ] [ شایان ]

به نظر شما داداش ادم چقدر بايد نامرد باشه..................تا كارش بم گيره.................چي بگم

دارم ديوونه ميشم

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 17:11 ] [ شایان ]
سلام چطور مطوريد

به خدا شرمنده نميتونم اپ كنم................

امروز ۲ تا پست براتون گذاشتم

يكيش رو الا بخونيد يكيش رو دو سه هفته ديگه

راستي ميخام قسمت درباره من توو پروفايلم رو شما پر كنيد ميتونيد درباره من نظرتون رو بگيد

هركدوم كه درست بود رو ميزارم داخل پروفايلم

چاو

اندر احوالات خانمها 15+ (شرمنده طنزه ناراحت نشين لطفا)

اطلاعات زیر،‌حاصل یك تحقیق بر روی یك گروه میلیونی از دختران ایرانی است كه در آن رابطه‌ی بین سن و معیار ازدواج مورد بررسی قرار گرفته است از استاد نینجاپولوس (نینجا) کمال تشکر را دارم که در این تحقیقات ما را یاری کردن .

1۸ الی ۲۰ سالگی:

حداقل لیسانس داشته باشد،قدبلند،‌خوش بر و رو،‌ خوش تیپ،‌ خوشمزه!،‌ پولدار،‌دارای ماشین (حداقل 206)،‌ترجیحا خارج رفته.

۲۱ الی ۲۴ سالگی:

حداقل فوق دیپلم داشته باشد،‌قد متوسط هم اشكال ندارد، قیافه چندان مهم نیست، تیپ معقولانه، بداخلاق نباشد،‌دارای ماشین (حداقل پراید)، خارج رفته ‌نرفته فرقی ندارد.

۲۵ الی ۲۹ سالگی:

مدرك تحصیلی چندان مهم نیست،‌كار داشته باشد كافیست، قدش خیلی كوتاه نباشد ترجیحا، مهم سیرت است نه صورت!، آدم نباید ظاهربین باشد،‌ دست بزن نداشته باشد همین، ماشین نداشت اشكال ندارد ولی قول بدهد بعدا بخرد.

۳۰ الی ۳۵ سالگی:

مدرك اصلا مهم نیست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد كفایت می‌كند، كار داشته باشد، قدش اصلا اهمیت ندارد،‌مهم فهم و شعور است.

۳۶ الی ۴۰ سالگی:

کار داشته باشد كافیست،‌فهم و شعور هم ترجیحا داشته باشد.

۴۱ الی ۵۰ سالگی:

مذكر باشد كفایت می‌كند!

۵۰ الی آخر:

در حال حاضر مشترك مورد نظر در دسترس نمی‌باشد/ نو ریسپانس تو پیجینگ!

در پایان به پسران محترم و عزیز توصیه می‌شود:

توصیه : با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران كه میانگین آن نزدیك به سی سال است ، زیاد خودشان را برای ادامه‌ی تحصیل، مشكل سربازی،خرید منزل،‌ماشین،‌موبایل و غیره اذیت نكنند؛ چرا كه هم عجله كار شیطان است و هم طبق آمار فوق،‌طرف همینجوری از شما راضی است و نیازی به زحمت اضافه نمی‌باشد!حیف وقت نیست

 

هی میگن ما حق خانمها رو میخوریم تو رانندگی بابا:

من نميگم به خانمها گواهينامه ندينا، فقط بي زحمت واسشون جاده جدا هم درست کنين!!
دیروز نزدیک بود با یکیشون شاخ به شاخ بشم
من نمیدونم تو جاده مانع که نبود پس چرا زیک زاک میرف دختره؟؟؟

 

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید :

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

 

کلیه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند :

* وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم

* با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند

* قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند

* همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید موردبهتری از آن نصیبتان می شد

 

کلیه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند :

* به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد

* کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد

* کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند

* همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید

جهنم برای مردان.مراسم خواستگاری:

آیا به مسیح و بهشت و جهنم معتقد هستی؟

جوان پاسخ داد: خیر من اعتقاد چندانی ندارم.
دختر گفت: متاسفانه نمی توانم خود را به ازدواج با شما راضی کنم
جوان پاسخ داد: اعتقادات شخصی هر کس مربوط به خود اوست, و ربطی به شما ندارد.


دختر گفت: بهتر است با مادرم مشورت کنم. او با مادرش مشورت کرد و گفت: مادر, خواستگار من از همه نظر خوب و پسندیده است ولی یک نقطه ضعف دارد و آن این است که اعتقادی به جهنم و بهشت ندارد چه کنم؟

مادر دختر گفت: مانعی ندارد. با او ازدواج کن بعدها ما عملا وجود جهنم را به او اثبات خواهیم کرد!!!!!

عواقب زن گرفتن در آخرت

عواقب زن گرفتن یا نگرفتن در آخرت(خانما نخونن)سه نفر میمیرند و میرن اون دنیا خدا میخواد به حساب کتابشون برسه به جبرئیل میگه بگو بیبینم اینا تو اون دنیا چه کردندجبرئیل میگه این تو دنیا ازدواج کرده و خانواده تشکیل داده خدا میگه این بیچاره رو بفرست بهشت این دنیا واسش جهنم بودهدومی رو میگه: این تو دنیا مجرد بوده خدا میگه این فلان فلان شده رو بفرست جهنم این دنیا واسش بهشت بودهخدا میگه این سومیه چی؟میگه : ایشون یکبار ازدواج کرده زنش فوت کرده دوباره ازدواج کرده!!!!خدا میگه این بی شعورو بفرستید طویله چون یکبار راحتش کردم ولی اینقدر خره که دوباره زن گرفته

دو خلبان نابینا

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد.
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.

هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید :

باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه
منبع : بزرگترین وبلاگ مرجع داستان

[ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 9:10 ] [ شایان ]

سلااااام خوفید؟روز ۳ مهر چطور بود؟

امیدوارم لذت ببرید

۱ - خاله
معنای لغوی : خواهر مادر
معنای استعاره ای : هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .
نقش سمبلیک : یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد .
غذای مورد علاقه : آش کشک.
ضرب المثل : خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود .
زیر شاخه ها : شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می پوشد و به ادبیات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران کودکی  که یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یکی دیگه ازدواج می کنید یا   باهاش ازدواج می کنید اما عاشق یکی دیگه هستید .
مشاغل کاذب : خاله زنک بازی، خاله خانباجی .
چهره های معروف : خاله خرسه، خاله سوسکه.
داشتن یک خاله ی مجرد در کودکی از جمله نعمات خداوندی است .
 
۲ - عمه
معنای لغوی : خواهر پدر
معنای استعاره ای : هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی که مادر چشم دیدنش را نداشته باشد .
نقش سمبلیک : به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل : ۱ - جواب همه ی فحش هایی که می دهید. مثال :  عمته ... ۲ - جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات می خوره ... ۳- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی . ۴ - خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذکر مثال معذوریم ...
غذای مورد علاقه : شله زرد، سمنو .
ضرب المثل : ندارد (تخفیف به دلیل   تعدد در   نقش های سمبلیک ).
زیر شاخه ها : شوهر  عمه: یک مرد   پولدار که   سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است . پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند .
مشاغل کاذب : Match-Making
چهره های معروف :  عمه لیلا .
ترجیع بند : دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام !)
داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است .
 آسیب شناسی فک و فامیل

۳ - دایی
معنای لغوی : برادر مادر
معنای استعاره ای : هر   مردی که با   مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی که پتانسیل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد .
نقش سمبلیک : یکی از معدود مردانی که   هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه کرد .
غذای مورد علاقه: فسنجون .
ضرب المثل : عروس را که مادرش تعریف کنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود .
زیر شاخه ها :   زن دایی: یک زن چاق و شاد که خیلی کدبانو است و جلوی مادر قپی می آید .  پسردایی/دختردایی: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی   مثل یک همرزم ساپورتتان   می کنند .
چهره های معروف :  علی دایی، دایی جان ناپلئون .
ترجیع بند : همه چیز زیر سر این انگلیساست .
سعی کنید حتما حداقل یک دایی داشته باشید .
 
۴ - عمو
معنای لغوی : برادر پدر
معنای استعاره ای : هر   مردی که با   پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .
نقش سمبلیک : یکی از مردانی   که شما   همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید   کارتون ببینید  تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می رود .
غذای مورد علاقه : قرمه سبزی، آبگوشت .
ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .
زیر شاخه ها :  زن عمو :  یک   زن خوشگل   که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای مادر می گیرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران کودکی  که اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید .
مشاغل کاذب : بازی در قصه های ایرانی-اسلامی .
چهره های معروف :  عمو زنجیرباف،  عمو یادگار، عمو پورنگ .
داشتن یک   عمو ی   پولدار خیلی خوب است .

منبع: گاهنامه کمال آقا

یه شعرم پیدا کردم خیلی قشنگ بود

سر سطر بنویسید :

 

پسران کراک وتریاک

دختران شیشه ای

...مادران دق مرگی

پدران سگ دو برای نان.

بنویسید

بابا نای نان دادن ندارد.

بابا کار ندارد

بنویسید

بابا سهمیه ای برای استخدام ندارد

تلاش بی ثمر

آن مرد با الگانس آمد.

آن مرد باتوم دارد.

باتوم درد دارد.

درد من برای آن مرد حال دارد

ببخشید

بنویسید:

درد من برای آن مرد نان دارد

صاحبخانه بابا را جواب کرده

حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود

بابا پول قبض آب ندارد

نقطه

در انتها

بنویسید:

بابا دارد دارش را میسازد

منبع:گل اقا 

[ یکشنبه 3 مهر1390 ] [ 10:27 ] [ شایان ]
سلام فکر نکنید من عقده نظرما(البته فقط یکم فکر بکنید)

امیدوارم خوشتون بیاد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - یک روز بوش و اوباما در یک بار نشسته بودن.

یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟

بوش جواب می ده: " داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. "

یارو می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"

بوش میگه: " قراراه ما  غیر از 140 میلیون مسلمان ، شایان رو هم بکشیم! "

یارو با تعجب میگه: " شایان !؟! چرا می خواین شایان رو بکشید؟! "

بوش رو می کنه به اوباما و میگه:

" دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!!!! "

نتیجه اخلاقی اینه که اگه خدای نکرده  من به هر نحوی بمیرم جنگ جهانی از نوعه سومش راه میافته

پس شما نباید بزارید برای من اتفاقی بیفته

باچه؟؟؟؟

 خب من باید برم فوتبال کاری ندارین؟

بای بای

[ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 14:57 ] [ شایان ]
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

[ شنبه 12 شهریور1390 ] [ 15:3 ] [ شایان ]
سلام به همه شما عزیزان ببخشید که چند روزه نیستم اخه مسافرتم برا همین نمی اپم همه نظرا را خوندم ولی چون میخام رو بعضیشون خودم بحرفم تاییدشون فعلا نمیکنم پس بدونید من زندم
[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 22:14 ] [ شایان ]

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم .بهم گفت: "متشکرم".

می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم".

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد".

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت: "متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم".

می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم.

یه روز گذشت، سپس یک هفته ، یک سال ...

قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"ش باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی ؟ متشکرم"

می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت...

  به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :


"تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

 

[ پنجشنبه 27 مرداد1390 ] [ 14:15 ] [ شایان ]
خوب اول یکم خودم ور بزنم

اوهههههههههههههههه

ببخشید

سلام خوبین ؟؟؟

خوشتون اومد نظر بدهیددددددددددددددددددددددد

فدای همتون

 

طبق این قاعده اسم خودتون رو به ژاپنی پیدا کنیدبرو بچچچچچچچچ خوش تیپ و خوشمل
A-ka B-tu C-mi D-te E-ku
F-lu G-ji H-ri I-ki J-zu
K-me L-ta M-rin N-to O-mo
P-no Q-ke R-shi S-ari T-s
U-do V-ru W-mei X-na Y-fu Z-zi
 
 
مثلا الان اسم خودم میشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه گفتین ؟؟؟؟!!!!!! مختون نمیکشه بزارید خودم بگم
اسم من به زاپنی میشه : اریریکافوکاتوو
چه مسخرهههههههههههههههه
 
[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 14:44 ] [ شایان ]
سیلام

بالاخره نتایج این کنکور لعنتی را دادند خدا را شکر منم قبول شدم

میتونید حدس بزنین رتبه ام چند شدش؟

[ جمعه 14 مرداد1390 ] [ 18:9 ] [ شایان ]
كارهایی كه خود مردم باید هنگام وقوع زلزله انجام دهند:

• توكل به خدا و دعای عاجزانه، قرار گرفتن رو به قبله و خواندن شهادتین! (اگه بدونید تو اون لحظه خوندن شهادتین چه لذتی داره!)

• تهیه و همراه داشتن انواع سلاح‌های سرد و گرم جهت جلوگیری از فرصت طلبی ساكنان شهرهای همجوار و حتی شما دوست عزیز!

• رساندن خود به یک فضای باز در صورت وجود!

• گوش دادن به شایعات از بدو شروع زلزله! (چون معمولاً واقعیات در ابتدا به صورت شایعات به گوشتان خواهد رسید!)

• رساندن خود به زیر زمین منزل حتی در برج‌های صد طبقه!

• رفتن به بالای درخت در صورت پیدا نکردن مکان مناسب‌تر!

• حلالیت طلبیدن از دوستان و آشنایان و همكاران و خلاصه همه رفتگان و نرفتگان در هنگام زلزله!

• به یاد آوردن این جمله معروف بساز بفروشان عزیز : “دنبال نازکی ساختمان باش و کلفتی نان!”

• حفظ خونسردی حتی در صورت فوت کردن! (در صورت زنده ماندن بهتر است منتظر کسی نمانید، چون کس دیگری زنده نمی‌ماند که بخواهد به شما کمکی بکند. در نتیجه بروید و پشت سرتان را هم نگاه نکنید!)

البته از من می‌شنوید بهتر است خودتان را همان‌جا راحت كنید و گرنه اگر زنده بمانید ممكن است از آتش سوزی بمیرید یا از برق گرفتگی، شاید هم در چاه بیفتید یا در دعواهایی که سر وسایل منزل شهروندان اتفاق می‌افتد، لت و پار شوید یا از گرسنگی تلف ‌شوید یا در بیمارستانِ بدون دارو، پرستار و دكتر جان به جان آفرین تسلیم كنید و خیلی اتفاق‌های دیگر. پس بهتر است به همان چیزی كه در ابتدا گفتم عمل كنید!

كارهایی كه مسئولان باید بعد از وقوع زلزله انجام دهند:

• باید جلوی مردمی را كه برای كمك به صاحبخانه‌ها جهت جمع آوری وسایل با ارزش به منطقه قدم رنجه می‌كنند را بگیرند!

• باید به طور موقت هم كه شده از ارسال پارازیت روی سیستم‌های ماهواره‌ای و مخابراتی جلوگیری كنند تا لااقل اگر كسی زیر آوار ماند از عوارض پارازیت نمیرد!

• باید حداقل هفت بهشت زهرای جدید تأسیس شود!

• باید تعداد زیادی نعش كش جهت انتقال شهروندان به بهشت زهراهای جدید الاحداث، مهیا شود!

• باید تعداد زیادی دستشویی سیار را پس از زلزله برای جلوگیری از آلودگی بیشتر تعبیه کنند!

• باید به برگزاری مجدد همایش‌ها، جشنواره‌ها، سمینارها، جلسات و … در رابطه با راهكارهای جلوگیری از زلزله به صرف نهار و شام اقدام کنند!

• باید امداد رسانی به وسیله هلیكوپترهای امداد (نه ببخشید ، بالگرد ، نه ببخشید ، چرخبال، نه ببخشید ، گردچرخ!) را برای افراد خاص با خون رنگی‌تر در نظر بگیرند!

• باید صدا و سیما به جای تبلیغات چیپس و پفک خود در شبکه ملی به پخش آموزش راهکارهای قبل از زلزله بپردازد!

منبع : وبلاگ سرگرمی

[ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 19:47 ] [ شایان ]

http://open.az/uploads/posts/2011-05/1304935052_225233_lyubov_-roza_-cvetok_-devushka-i.jpg

 

عشق هم بالاخره اتفاقی است که به قول شاعر، خواه ناخواه رخ می‌دهد. برای خیلی از روان‌شناس‌ها مطالعه این پدیده جالب است. بعضی‌ها مانند استرنبرگ حتی نظریه‌ای علمی ‌درباره عشق دارند.

 استرنبرگ معتقد است که یک عشق کامل سه جنبه دارد. اولین جنبه، وفاداری به معشوق است، دومی، ‌احساس صمیمیت نسبت به او و سومی، ‌داشتن میل جنسی به معشوق است. به نظر استرنبرگ، هر کدام از اینها که وجود نداشته باشد، یک جای کار دارد می‌لنگد. پرسشنامه زیر خیلی به جزییات عشق کاری ندارد و می‌خواهد به طور کلی بگوید که آیا شما عاشق هستید یا نه؟ این تست در دانشگاه نورس ایسترن بوستون تهیه شده است.

 

چگونه از این تست استفاده کنیم؟


عبارات زیر را بخوانید. معشوق‌تان را تصور کنید و نام معشوق‌تان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد 7، اگر نسبتا موافق بودید، عدد 6 ، اگر کمی‌ موافق بودید عدد 5، اگر عبارت را هم درست می‌دانستید و هم غلط (یعنی در مورد نظرتان مطمئن نبودید)، عدد 4، اگر با آن کمی ‌مخالف بودید، عدد 3، اگر نسبتا مخالف بودید، عدد 2 و اگر به‌طور کامل مخالف بودید عدد 1 را جلو عبارت بنویسید.


1) برای رسیدن به او خیلی عجله دارم.


2) او را خیلی جذاب می‌دانم.


3) او نسبت به بیشتر مردم، عیب‌های کمتری دارد.


4) برای او هر کاری که لازم باشد، انجام می‌دهم.


5) به نظر من، او خیلی دلربا است.


6) دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم.


7) وقتی با هم کاری را انجام می‌دهیم، کار برایم خیلی خوشایند است.


8) دوست دارم که او حتما مال من باشد.


9) اگر اتفاقی برای او بیفتد؛ خیلی ناراحت می‌شوم.


10) خیلی وقت‌ها به او فکر می‌کنم.


11) خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد.


12) وقتی با او هستم، کاملا خوشحالم.


13) برایم دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم.


14) خیلی به او علاقه دارم.

 

 نتیجه :

راهنمای نمره‌گذاری:


حالا عددهایی را که جلوی هر عبارت گذاشته‌اید، با هم جمع بزنید.


• شمایی که بالای 89 نمره آورده‌اید، وضع‌تان خراب است. شما بدجوری عاشق شده‌اید و اگر صادقانه به پرسش‌ها پاسخ داده‌اید، در عشق‌تان هیچ شکی نمی‌توان کرد.


• اگر نمره‌تان حول و حوش 78 تا 88 می‌چرخد، شما هم به احتمال خیلی زیاد عاشق هستید و چیزی نمانده است که در بالای قله عشق بایستید.


• اما اگر نمره‌تان بین 68 تا 77 باشد، احتمال کمتری وجود دارد که عاشق باشید. اما شما هم به هر حال عاشق‌اید.


• کسانی که از 68 پایین‌تر آورده‌اند، بهتر است که خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد چندان عاشق نیستند.


• کسانی که از 58 پایین‌ترند، به‌ هیچ‌وجه عاشق نیستند. این گروه بهتر است پیشه دیگری برای خودشان دست و پا کنند و یا اسم احساسات رقیق‌شان را نگذارند عشق

[ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 11:5 ] [ شایان ]
زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه

طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستش خوابیده


طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای زیر خانومش رو بپوشه

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه

در طبقه 3 هیچ چیز دیده نمیشد

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره


آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن


فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست

منبع : بزرگترین وبلاگ مرجع داستان

 

[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 13:38 ] [ شایان ]
ادب : یعنی كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش او را مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

منبع:یه شهره و یه خان داداش

[ جمعه 24 تیر1390 ] [ 14:38 ] [ شایان ]

خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :

دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه، پس چی ام؟

دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

من: نه مامانی، بابا مرده.

دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه پس چی ام؟

دخترم: راست میگی مامان؟

من: آره چطور مگه؟

دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟

من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ

دخترم: دایی سعید هم زنه؟

من: نه اون مرده!

دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟

من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.

دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟

من: از اینکه خوشگلم.

دخترم: یعنی هر کی خوشگل بود زنه؟

من: آره دخترم.

دخترم: بابا از کجا فهمید مرده؟

من: اونم از قیافش فهمید. یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده!

دخترم: یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟

من: آره تقریبا.

دخترم: ولی بابایی که از تو خوشگل تره.

من: اولا تو نه، شما، بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره؟

دخترم: چشاش.

من: یعنی من زشتم مامان؟

دخترم: آره.

من: مرسی.

دخترم: ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره!!

من: خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست.

دخترم: چی؟ اون حرفه که الان گفتی چی بود؟

من: استثنا، یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه.

دخترم: مامان من مردم؟

من: نه تو زنی.

دخترم: یعنی منم زشتم

من: نه مامان، کی گفت تو زشتی؟ تو ماهی، ولی تو الان کودکی.

دخترم: یعنی من زن نیستم؟

من: چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی.

دخترم: یعنی چی؟

من: ببین مامان، همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص
میشه. جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه.

دخترم: یعنی منم مامانم؟

من: آره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی.

دخترم: نه، مامان واقعی ام؟

من: خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه.

دخترم: مامان مسخره نباش دیگه من چی ام؟

من: تو کودکی.

دخترم: کی زن میشم؟

من: بزرگ شدی.

دخترم: مامان من نفهمیدم کیا زنن؟

من: ببین یه جور دیگه میگم. کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی؟

دخترم: بابا!

من: بابات کی به تو شیر داد؟!!!!!!!!!!

دخترم: بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه!

من: نه الان رو نمی گم، کوچولو بودی؟

دخترم: نمی دونم.

من: نمی دونم چیه؟ من دادم دیگه.

دخترم: کی؟

من: ای بابا ولش کن، بین مامان، زنها سینه دارن که باهاش به بچه ها شیر میدن، ولی مردا ندارن

دخترم: خب بابا هم سینه داره.

من: آره داره ولی باهاش شیر نمی ده!! فهمیدی؟

دخترم: خوب منم سینه دارم، ولی شیر نمی دم پس مردم.

من: ای بابا، ببین مامان جون، خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی.

دخترم: الان می خوام بفهمم.

من: خوب هر کی روسری سرش کنه، زنه هر کی نکنه مرده.

دخترم: یعنی تو الان مردی، میریم پارک زن میشی؟

من: نه ببین، من چیه تو میشم؟

دخترم: مامانم.

من: خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن.

دخترم: آهان فهمیدم.

من: خدا خیرت بده که فهمیدی، برو با عروسکهات بازی کن

****

نیم ساعت بعد...

دخترم: مامان یه سوال بپرسم؟

من: بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها.

دخترم: در مورد ماهی قرمزه است.

من: خوب بپرس.

دخترم: مامان، ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!!!!!!

[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 11:58 ] [ شایان ]
 

 

نظر یادتون نره حتی برای دل گرمی..........

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت

 کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم

 برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه

 هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده ....................


به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته

 مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته

کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی

 زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم

بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل

 شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش

 لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد

و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و

مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو

مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

 
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به

 منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم

مسافرت !!

[ شنبه 18 تیر1390 ] [ 14:26 ] [ شایان ]

جولیا زشت بود و كریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب كه اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی كه جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود كنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من كه دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید:

(آیا میدانی زشت ترین دختر این كلاس هستی؟)

همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسر های كلاس در تصدیق حرف ژانت سر تكان دادند و ویلیام كه همیشه خودش را برای ژانت لوس میكرد اضافه كرد: (حتی بین پسرها)
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمل هایی گفت كه باعث شد همان روز اول تمام دختران كلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ كنند! جولیا جواب داد:

(اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی).

 

در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو كلاس شد و كار به جایی رسید كه برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر كس اسم مناسبی انتخاب كرده بود . به یكی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو كمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم كلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود كه واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میكرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب كرده بودم كه چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود.

سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد كردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس كردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میكرد.
5 سال پیش وقتی كه برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

(برای دیدن جذابیت یك چیز، باید قبل از آن جذاب بود )

و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری كردم.
در حال حاضر من ازجولیا یك دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت:

(من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم)

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید.

منبع : بزرگترین وبلاگ مرجع داستان - داستان کوتاه و مطالب آموزنده

[ پنجشنبه 16 تیر1390 ] [ 20:59 ] [ شایان ]
 

یکی از موارد عجیبی که فقط در ایران میتوان آنرا دید به شرح ذیل توضیح خواهم داد:


۱-دو اتومبیل در یک صحنه پر خطر تا یک میلیمتری تصادف میروند اما به لطف خدا هیچ اتفاقی برای هیچکدام نمی افتد عکس العمل دو راننده اتومبیل مذکور در چنین مواقعی اینگونه است که به سرعت از ماشین پیاده شده و تا هفت جد و جده یکدیگر را آباد میکنند و در پاره ایی موارد یقه یکدیگر را میگیرند و زد و خورد مفصلی انجام میدهند چرا که قرار بوده تصادف کنند اما بحمدالله بخیر گذشته و تصادفی حادث نشده است.


۲- حال همان دو اتومبیل را در نظر بگبرید این بار تصادف کرده اند و هر دو اتومبیل خسارات چشمگیری دیده اند این بار هم دو راننده سریع پیاده میشوند اما این بار چرخی دور اتومبیل خود میزنند ، مبلغ خسارت وارده را بر آورد میکنند و بعد تلفن همراه خود را از جیب مبارک در آورده و ۱۱۰ را برای اعزام پلیس راهنمایی و رانندگی به محل تصادف زنگ کش میکنند و تا آمدن پلیس راهنمایی و رانندگی با یکدیگر گپ میزنند حتی در پاره ای از موارد دیده شده که طرفین به طریقی آشنا از آب در می آیند.

در این مورد دوم هم مردم از بچه گرفته تا پیرمرد پیرزن شونصد ساله کارشناس میشند و هرکدوم درباره تصادف به جای پلیس مربوطه نظر میدن

 

[ سه شنبه 31 خرداد1390 ] [ 17:55 ] [ شایان ]
ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!



ترم دوم (ترم عاشق شدگی):

آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...



ترم سوم (ترم افسردگی):

الو مامان سلام.
مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه.
ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.
مامان من این زندگی رو نمی خوام.....


ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟
منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم...
مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بت زنگ میزنم.......
الو به به سلام چطوری ندا جون؟
آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم...
پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟
به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....



ترم پنجم (ترم مشروطه گی):

الو سلام استاد!
قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بم بده.
به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.
مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.
منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....
قول میدم جبران کنم....



ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :

الو مامان من خونه می خوام!
راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.
دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!


ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):

سلام داش مصی!
حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو ....
از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم.
3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم... نوکرتم.... آقایی



ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):

الو سلام خانم.
واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.
فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....

 

[ یکشنبه 29 خرداد1390 ] [ 10:53 ] [ شایان ]

خوش به حال اون کسي که اگه امام زمان(عج) بهش بگه موبايلتو ببينم، همينطوري بده دست آقا چيزي پاک نکنه!

[ شنبه 28 خرداد1390 ] [ 10:19 ] [ شایان ]
http://www.neave.com

یه کم سطحش پایینه متاسفانه

[ پنجشنبه 26 خرداد1390 ] [ 17:58 ] [ شایان ]
بدو بدو اتیش زدم به مالم سفر رایگان به پاریس و دیدن برج ایفل

http://www.gillesvidal.com/blogpano/paris.htm

[ چهارشنبه 25 خرداد1390 ] [ 10:1 ] [ شایان ]
سطل آشغال :

وسيله اي ا ست موجود در خيابان ها جهت ريختن زباله در اطراف آنها !


مدرک تحصيلي :


کاغذي مستطيل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع ، قيمتش فرق مي کند !


اوراقچي :

تنها موجودي که زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند !


حراج :


اصطلاحي است که در آن به قيمت اصلي کالا درصدي اضافه کرده و با ماژيک قرمز روي آن خط زده و قيمت اصلي کالا را در زيرش درج مي کنند …!


رئيس :

فردي که وقتي شما دير به سر کار مي رويد خيلي زود مي آيد و زماني که شما زود به اداره مي رويد يا دير مي آيد و يا مرخصي است …!


بزرگراه :


نوعي پيست رالي به همراه يادگيري به روز ترين فحش هاي 2011 !


شب امتحان :

شب التماس به درگاه خداوند !


شب توبه !


البته مجموعه برگه هاي کمک آموزشي (تقلب) هم بد نيست


تحقيق :


Copy & Paste کردن مقالات اينترنتي !

بيرون هم که پروژه ميفروشن … 20 تا 30 هزار تومن هلو !


بيمه عمر :


قراردادي که شما را در تمام عمر فقير نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود !


قبولي در دانشگاه :

نتيجه اي است در کمال عدالت و انصاف که هيچ ربطي به رتبه کسب شده توسط شما و تلاشتان ندارد !


سريال :

فيلمي است چند قسمتي، که روش مصرف مواد مخدر و آخرين شيوه هاي دزدي را به شما آموزش مي دهد …!


تلفن همراه :

وسيله اي 4 کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن ، عکس و فيلم گرفتن و نهايتا مخ زني !


گراني :

واژه اي است زاده توهم غربيان که در ايران تاکنون مشاهده نشده است !!!


مترو :

سوناي بخار عمومي و متحرک با بوي زيباي عرق نعناع عرق گلاب ! عرق جوراب ، عرق گربه مرده ، عرق ماهي سفيد ، عرق بوي دهن وزغ و …!!! سر بر ميگردوني ميبيني يکي هم شبيه گودزيلا تو دهنت وايساده و بر و بر داره نگات ميکنه !!! بوي وزغ همچنان ادامه دارد …


عذرخواهي :

از مد افتاده است و بجاي استفاده از کلمات معذرت ميخوام ، ببخشيد ، متاسفم از کلمه هاي :حالا بي خيال شو ، خيلي خب بابا ، اي بابا خب بابا ، خودتو لوس نکن ! و … استفاده مي شود!


خودپرداز :

دستگاهي است که هميشه خدا بايد براي رسيدن به آن در صف ايستاد و اگر صفي در کار نباشد 97/45 درصد اوقات خراب است ! اونجاهايي هم که ظاهرا سالمه و خلوت ميري کارتت رو ميذاري يهو ميبيني کارتت رو قورت داد !


شناسنامه يا کارت ملي :

دفترچه و کارتي که هرکدام از آنها بدون ديگري فاقد ارزش بوده و حتما جفتشان لازم هستند ! اگر کارت ملي بدي شناسنامه ميخوان شناسنامه بدي کارت ملي ميخوان. جديدا هر دو رو با هم بدي گواهينامه ميخوان گواهينامه بدي ميگن پس کارت ملي کو؟ کارت ملي و گواهينامه باهم بدي ميگن شناسنامه کو؟ هر سه تا رو باهم بدي ميگن کارت پايان خدمت کو … !!!؟


ايرانسل :

خط تلفني است جهت ايجاد مزاحمت و سر به سر دوست و آشنا گذاشتن ! براي کلاه برداران بسيار کاربرد دارد !

براي چخوس (Chokhos = زيد) بازان بسيار بسيار کاربرد دارد !


از پذيرفتن خانم هاي بد حجاب معذوريم ! :

تابلويي که در همه جا نصب شده، جهت خنده و عوض کردن روحيه ي مردم !

منبع: وبلاگ پاتوق

[ یکشنبه 22 خرداد1390 ] [ 8:49 ] [ شایان ]
الان یه ساعته هرچی زور میزنم مطلبم بیاد بزارم داخل وبلاگ مطلبم نمیاد که نمیاد به خشکی ای شانس  نه وایسین یه چیزی پیداییدم برید به این ادرس و موستون را روی تصاویر به چپ و راست بکشین

بیچاره ها

http://www.liberation.fr/seisme-japon-mars-2011-avant-apres.html

[ شنبه 21 خرداد1390 ] [ 10:9 ] [ شایان ]
مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت .

این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان، به راه خود ادامه می دادند.

دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود. شلواری هم که تن دخترک بود، همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند. به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده.

دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد.... سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت:

” بفرمایید؟” .

مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت. پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت:

” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”.

دختر جوان گفت:

” صادقیه میرما”.

پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد:

” حتماً، بفرمایید بالا “.

دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد. چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد، گفت:

” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد. صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید. از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت:

”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “.


دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد.

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ.

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد: ” اِی ، کمی ”

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه. من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت: ” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

 

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

 

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه. تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام. با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد. سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.




دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت.

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم. بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام. تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم. حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه. فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه، حواست باشه که دیرت نشه.

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد. عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت. ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد. هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد.

پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد. حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست. دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد. شلواردیگر کوتاه نبود.

از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود، بیرون کشید. از داخل همان کیف، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست. موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس، از محل خارج شد.

سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت. با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد. به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد. پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟

- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .

- هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته .

راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ

منبع : بزرگترین وبلاگ مرجع داستان

[ چهارشنبه 18 خرداد1390 ] [ 15:43 ] [ شایان ]
تن به ده به معنای یک نفر در مقابل ده نفر.نه تنها در رپ بلکه تو مرام و معرفت و زندگی و...زمانی شکل میگیره که چند گروه یا رپر مستقل در کنار هم جمع بشن و روی یک البوم به سبک گنگ کار کنن که [ارتش تن به ده]شکل میگیره که در اردیبهشت 86 و بعد از 6 ماه تلاش در اختیاره دوست داران رپ فارسی قرار گرفت.ا ام ها از گروه المانی و مهدی الفا و رضا موتی از گروه سگام و علی10 و بقیه از کشور و جاهای مختلف در این البوم حضور داشتند.بعد از البوم اول تصمیم بر این شد که تن به ده از حالت اتحاد خارج شده و به یه گروه تبدیل بشه. در همین راستا گروه های مستقل اتحاد رو ترک کردن و کار گروه سگام هم متوقف شد و اعضای تن به ده 4 نفر میشود ا ام ها.علی10.مهدی الفا و رضا موتی. بعد از مدتی علی10 تصمیم گرفت البومی جمع کنه به نام (رهبر رپ)که البوم به خوبی پخش و در اختیار دوستداران رپ قرار گرفت.بعد از این البوم به دلایل مختلفی تن به ده 1 سال خاموش بود.بعد از 1 سال با اهنگ (برگشتیم)تن به ده دوباره شروع به کار کرد که اهنگ های شماره نمیدی. عشق های چتی.4 زبون زنده روانه سایت ها شد.بعد از کار اخر تصمیم گرفته شد که 2 نفر به گروه اضافه شه که با قدرتی 2 برابر به کار خودشون ادامه بدن.از این رو شارلاتان و سزار به گروه اضافه شده و با اهنگ بای بای معرفی شدن.

علی10
 
متولد 10 شهریور 1363چون از اول به موزیک علاقه شدیدی داشت دنبال یادگیری گیتار رفت ولی بعد از یه مدت گیتار رو رها کرده و رفت سراغ درام.بعد از 3 سال در سال 81 با برادر کوچیکش(رضا موتی)گروه پارکینسون را تشکیل دادن که علی در گروه به زدن درام پرداخت.
علی در اوایل سال 85 شروع به شعر نوشتن کرد.اولین کار رسمیش چرا نمیرقصی در البوم سگام بود.اشنایی و نزدیکیش با گروه سگام باعث شد تا با اتحاد تن به ده اشنا شه و با گروه روی البوم ارتش تن به ده کار کنه.

ا ام ها

ا ام ها متولد 1364 هست.امیر بعد از رفتن به المان در سال 2000-2001 با گروه که از 6 نفر تشکیل می شد شروع به کار در زمینه رپ می کنه و چند ویدیو کلیپ این گروه در اوایل کارشون درست میکنن.حدود 5 سال به بیت سازی و میکس کردن در کنار رپرهای خارجی مشغول بود تا با یکی از رپرهای ایرانی در المان اشنا شد و با هم شروع به کار میکنن و بعد از جریاناتی به اختلاف شدیدی میخورن تا جایی این اختلاف پیش میره که امیر اون رپر دیس میکنه.بعد از این جریانات امیر با گروه یه اهنگ میخونه به نام رفیق های پست فطرت...مدتی بعد با مهدی الفا صحبت میکنه و به اتحاد می پیوند.

مهدی الفا

مهدی الفا متولد سال 1365 در ابتدای سال 85 به همراه یکی از نزدیکترین دوستاش رضا موتی با گروه سگام وارد عرصه رپ فارسی می شن که با اهنگ ها یی مثل چرا نمی رقصی و واسه پول و معرفی و برگرد به هواداران رپ فارسی معرفی شدند


رضا موتی

متولد 31 خرداد سال 1365 فعالیت موزیک رو از سال 81 با برادر و پسر داییش شروع کرد و در گروه پارکینسون که سبکش راک بود رضا گیتار الکتریک میزد..و کارهای میکس و مستر رو هم انجام میداد که در سال 85 با مهدی گروه سگام رو تشکیل داد.

پرهام سزار

پرهام سزار متولد 1370 هستش. از سال 83 پرهام شروع به ساختن بیت کرد و در اواخر سال 83 به هیپ هاپ روی اورد .در همون سال ها با کسی اشنا شد و با هم یک گروه تشکیل دادن و البومی به نام پایان بازی رو کامل کردن.بعد از این البوم پرهام تصمیم گرفت تنها کار کنه که کارهای زیادی هم خوند که به سرعت هم پیشرفت کرد در نهایت در سال 87 به تن به ده پیوست.

پوریا شارلاتان

شارلاتان متولد سال 1370...از سال 82 با موزیک مخصوصا هیپ هاپ اشنا شد..سال 86 اولین کار رسمی بیرون اومد به نام از بین بردین من به همراهی ارمین که الان اهنگساز پوریا هستش...پوریا زمانی که تنها کار میکرد حدود 11 اهنگ داشت ...در نهایت اون هم به تن به ده پیوست
[ دوشنبه 16 خرداد1390 ] [ 12:16 ] [ شایان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام ادمها من تنها امده ام بگویم:
نمیخواهم بمانم فقط امده ام تا کمی بازی کنم و بروم...
--------------------------------------------
توي نظر سنجي شركت كنيد plz
سعي ميكنم نظرات خصوصي رو عمومي كنم!!!!
امکانات وب
امارگیر

آمار سایت

رتبه سنج اپلود
افراد انلاين Online User نظرسنجي IS

تبادل لینک

خرید بک لینک